خرید بک لینک
سکوت بود وآه وناله ی دوستان . شب چهره تاریک خود را آرام وبی صدا براردوگاه پهن کرده بود. هیجده ماه بود که چهره شب را در شب ندیده بودم، تاریکی شب دیگر مثل آزادی وخیلی چیزهای دیگر برای من وسایر اسرا انتزاعی شده بود. هرکه بر روی پتوی خود نشسته بود وعمیقابفکرفرورفته بود . بعضی ازچهره ها بدلیل زیادکتک خوردن کبودشده بود.آسیب دیدگی دست،پا،سر،قفسه ی سینه، کلیه ها و... دربین بچه ها کم نبود. تعدادی از بچه

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت: 10:04

و معلم آرام اسم ها را می خواند. اصغر پورحسین! پاسخ آمد: حاضر. قاسم هاشمیان! پاسخ آمد: حاضر. اکبر لیلا زاد... پاسخش را کسی از جمع نداد. بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد! پاسخش را کسی از جمع نداد همه ساکت بودیم جای او اینجا بود اینک اما، تنها یک سبد لاله ی سرخ در کنار ما بود لحظه ای بود، معلم سبد گل را دید شانه هایش لرزید همه ساکت بودیم ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم گل فریاد شکف

برچسب: بمناسبت, نویسنده: نوید موسوی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 14:50

بعد ازاینکه مطمئن شدیم عراقیها رفتند ودرهم بسته شد،بچه ها بکی یکی در حالیکه هرکدام جایی از بدن خود را گرفته بودند ومالش میدادند زیر لب چیزهایی می گفتند که بجز خودشان شاید کسی متوجه گفته های آنها نمی شدند. تنهاکسی که اصلا کتک نزدندش پیر مرد آسایشگاه آقای الهی بود. اوزیر لب ضمن غرولند کردن باخود می گفت :« بشتون گفتم دست ازاین کارهابردارید.» کسی از کسی درخصوص آینده ی کارسئوال نمی کرد ،زیرا می دانست

برچسب: اعتصاب, نویسنده: نوید موسوی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی